لینک های مفید

 

 

 

 

  تعداد بازدید :10246685  

.:: به وب سايت دانشگاه بوعلي سينا خوش آمديد. ::.

شرح خبر

 

26/05/1392

آزادگان: مردان قبیله غیرت، هم اجر با شهداء

امروز سالروز بازگشت اولین گروه از آزادگان سرافراز به میهمن اسلامی است. سخن از لحظه‏هایی است که توفان نشست و مردانی از سمت غرب، در غروب، چهره شستند و برای اقامه نماز در وطن، بازگشتند.

شما کدام مسافرید که فاصله بدرقه تا استقبالتان را در دفترِ خاطرات، مجهول می‏گذارند؟ این کدام سفر است که وقتی از آن باز می‏گردند، بزرگ‏تر می‏شوند و خنده‏هایشان را با گریه ابراز می‏کنند؟... و سرانجام اتوبوسی که شیشه‏های آن، نگاه چند نفر را در پنجره قاب کرده بود، می‏رسد. دست تکان می‏دهند؛ فضای افکارم تکان می‏خورد. یوسف‏های گم گشته، خوش آمدید! گرچه بلندایتان بر خاک غلتیده و تکیده شده‏اید، اما صبر کنید، یکی یکی پیدایتان می‏کنیم. این بار، اسم شما را از فهرست شهیدان خط نمی‏زنیم؛ تنها نشانی ‏هایتان عوض شده است؛ أَلاَْعْمالُ بِالنِّیّاتِ

سینه‏خیز، در مرقد معشوق می‏رفتید و من فهمیدم که قلب خود را به مسیر عبور یار آغشته می‏کنید، تا زمین، صدای درد را از دل‏هایتان به گوشش برساند. عیبی ندارد اگر خیلی شبیه عکسِ خودتان نمانده‏اید؛ وقتی روح، بزرگ‏تر می‏شود، از همه طرف بیرون می‏زند؛ حتی از میله‏های موازیِ اسارت. روزی که آمدی، یکی یکی در چشم‏ها مرور شدی و سرانجام، یکی تو را برگزید؛ پیرمردی که می‏گفت پدرت بوده است، اما حالا دیگر به آستین بالا زدن برای تو فکر نمی‏کند؛ چرا که تلاطم آستینِ آزادت در باد، فقط نیمی از تو را در آغوشش سپرده بود و نیمِ دیگر از بهشت تو را تماشا می‏کرد. برای برداشتنِ کوله‏بار از دوشِ او، همان یک دست کافی بود. دوباره این جمله در تاریخ تکرار شد: قدم بزن ... تا قد و بالایت را تماشا کنم!

آنجا، تقویم نداشتی. نمی‏دانم، بر دیوارِ اسارت، شاید با کشیدن ضربدری، عبور ضربه شب‏های نامعلومِ غربت را حساب می‏کردی؛ اما هرچه بود، دیگر تمام شد. نمی‏دانم تو آن روزها، در آینه چشمانت، تصویر خاطرات جنگ را چند بار شکسته‏ای و صدای ریزشِ روحِ تو را به جز دیوارهای اسارت، کسی نشنیده است؛ اما امروز بر رودِ غزل، پل خواهیم بست، تا وقتی شهروندِ قلبمان می‏شوی، تلخی صبر را به دریای فراموشی بسپاری... می‏دانم که ورای تحمل است، تا زمانی نامعلوم از شش جهت، تو را میان دیوارها محبوس کنند؛ اما آنجا که عشق در روح آدمی حلول می‏کند، عظمت اندیشه، از دایره تن بیرون می‏زند، تا آزادی را زودتر از آنکه فرا رسد، در آغوش بگیرد. لباس‏های اسارت و گل‏های نرگس، هر دو ـ زرداَند و هر دو اهلِ انتظار.

روزی که بازگشت تو، آرزوهای مفقودالاثر را مستجاب کرد، پایانِ شیرینِ ـ صبر تلخ، برای قصه مردانگی تو رقم خورد. امروز کلبه احزانِ دل‏ها با نور یوسف‏های گم گشته، روشن می‏شود تا آنها که حقیقت را در چاه می‏افکنند، بدانند همیشه دَلْوی برای رهایی هست، اگر صبور باشیم... ایمان، پرندگان قفس را به آسمان رهایی باز می‏گرداند و بازگشت شما، جشنِ پایانِ صبوری بود، در بهار ایمان.

*رزیتا نعمتی

 

نظر شما درباره اين خبر

 

 
 
نام فرستنده
پست الكترونيك  
نظر شما
 
 

همایشها

 

سی و دومین گردهمایی و نخستین کنگره بین المللی تخصصی علوم زمین

 

 

Copyright © 2005 Buali Sina University. All rights reserved