لینک های مفید

 

 

 

 

  تعداد بازدید :10173243  

.:: به وب سايت دانشگاه بوعلي سينا خوش آمديد. ::.

شرح خبر

 

04/01/1392

چند بهاریه از شاعران نامی ایران زمین

نوروز و بهار، همواره جایگاه ویژه ای در ادبیات پارسی و به ویژه در نزد شاعران بلندآوازه فارسی گوی داشته و دارد و هر یک از آنها به فراخور سبک خود، اشعار جذاب و خواندنی در قالب های مختلف در این زمینه از خود به یادگار گذاشته اند. در ادامه چند بهاریه معروف از برخی از شعرای بزرگ این سرزمین درج شده است:

سعدی شیرازی:

برخیز كه می‌رود زمستان

برخیز كه می‌رود زمستان/بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نِه/منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یك بار/زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز كه باد صبح نوروز/در باغچه می‌كند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق/در موسم گل ندارد امكان

آواز دهل نهان نماند/در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز/و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار/بس خانه كه سوختست و دكان

ما را سر دوست بر كنارست/آنك سر دشمنان و سندان

چشمی كه به دوست بركند دوست/بر هم ننهد ز تیر باران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست/سهلست جفای بوستانبان

**

برآمد باد صبح و بوی نوروز

برآمد باد صبح و بوی نوروز/به كام دوستان و بخت پیروز

مبارك بادت این سال و همه سال/همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افكند گلنار/دگر منقل منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست/حسدگو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرمست ای گل كجایی/كه بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد/برادر جز نكونامی میندوز

نكویی كن كه دولت بینی از بخت/مبر فرمان بدگوی بدآموز

منه دل بر سرای عمر سعدی/كه بر گنبد نخواهد ماند این کوز

دریغا عیش اگر مرگش نبودی/دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

**

حکیم ابوالقاسم فردوسی

بمان‌ تا بيايد همه‌ فرودين‌

كه‌ بفروزد اندر جهان‌ هوردين‌

زمين‌ چادرسبز در پوشدا

هوا بر گلان‌ سخت‌ بخروشدا

بخواهم‌ من‌ آن‌ جام‌ گيتي‌ نماي‌

شوم‌ پيش‌ يزدان‌ بباشم‌ به‌ پاي‌

كجا هفت‌ كشور بدو اندرا

ببينم‌ بر و بوم‌ هر كشورا

بگويم‌ تو را هر كجا بيژن‌ است‌

به‌ جام‌ اندرون‌ اين‌ مرا روشن‌ است‌

كنون‌ خورد بايد مي‌ خوشگوار

كه‌ مي‌ بوي‌ مشك‌ آيد از كوهسار

هوا پر خروش‌ و زمين‌ پر زجوش‌

خنك‌ آنكه‌ دل‌ شاد دارد بنوش‌

همه‌ بوستان‌ ريز برگ‌ گل‌ است‌

همه‌ كوه‌ پر لاله‌ و سنبل‌ است‌

به‌ پاليز بلبل‌ بنالد همي

گل‌ از ناله‌ او ببالد همي‌

شب‌ تيره‌، بلبل‌ نخسبد همي‌

گل‌ از باد و باران‌ بجنبد همي‌

بخندد همي‌ بلبل‌ و هر زمان‌

چو بر گل‌ نشيند، گشايد زبان‌

ندانم‌ كه‌ عاشق‌ گل‌ آمد گر ابر

كه‌ از ابر بينم‌ خروش‌ هژبر

بدرد همي‌ پيش‌ پيراهنش

درخسان‌ شود آتش‌ اندر تنش‌

**

امیرخسرو دهلوی

نوروز آمد و گلزار بشکفت

چو بوستان تازه گشت از باد نوروز

جهان بستد بهار عالم افروز

ازآسیب صبا در جلوه شد باغ

به غارت داد بلبل خانه زاغ

هوا کرد از گل آشوب خزان دور

به مشک تر به دل شد گرد کافور

عروس غنچه را نو شد عماری

کمر بربست گل در پرده داری

بنفشه سر برآورد از لب جوی

زمین گشت از ریاحین عنبرین بوی

نسیم صبحگاه از مشک بوئی

هزاران نافه در بر داشت گویی

حریر گل ورق در خون سرشته

برات عیش بر ساقی نوشته

فلک بر عزم صحرا بارگی جست

به پشت باد سرو نازنین رست

نخست از گشت کرد آهنگ نخجیر

فرو آورد هر مرغی به یک تیر

به گلزار آمد از نخجیرگه شاد

بساط افکند زیر سرو شمشاد

که نوروز آمد و گلزار بشکفت

صبا با گل پیام عاشقان گفت

**

نظامي گنجوی

بيا باغبان خرمي ساز كن/گل آمد در باغ را باز كن

از جعد بنفشه بر انگيز تاب/سر نرگس مست بر كش ز خواب

سهي سرو را يال بر كش فراخ/به قمري خبر ده كه سبز است شاخ

يكي مژده ده سوي بلبل به راز/كه مهد گل آمد به ميخانه باز

ز سيماي سبزه فرو شوي گرد/كه روشن به شستن شود لاجورد

سمن را درودي ده از ارغوان/روان كن سوي گلبن آب روان

به سر سبزي از عشق چون من كسان/سلامي به سبزه مي رسان

هوا معتدل بوستان دلكش است/هواي دل دوستان زان خوش است

درختان شكفتند بر طرف باغ/بر افروخته هر گلي چون چراغ

از آن سيمگون سكه نوبهار/درم ريز كن بر سر جويبار

**

خیام نیشابوری

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز و بجام باده کن عزم درست

کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست

چون بلبل مست راه در بستان يافت

روي گل و جام باده را خندان يافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت

درياب که عمر رفته را نتوان يافت

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است

در صحن چمن روي دلفروز خوش است

از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست

خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است

**

رودکی سمرقندی

آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب

با صد هزار زينت و آرايش عجيب

شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود

گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب

چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد

لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب

نقاط برق روشن و تندرش طبل زن

ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب

آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار

و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب

خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه

چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب

يك چند روزگار جهان دردمند بود

به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب

باران مشك بوي بباريد نو بنو

وز برف بركشيد يكي حله قصيب

گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت

هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب

لاله ميان كشت درخشد همي ز دور

چون پنجه عروس به حنا شده خضيب

بلبل همي بخواند در شاخسار بيد

سار از درخت سرو مر او را شده مجيب

صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن

بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب

اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد

كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب

**

سهراب سپهري:

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوك از افق درك حيات.

مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.

در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد

و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.

پس چه بايد بكنم

من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است كه برخيزيم

رنگ را بردارم

روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم.

**

محمدرضا شفیعی کدکنی:

کوچ بنفشه‌ها …

در روزهاي آخر اسفند

کوچ بنفشه‌هاي مهاجر

زيباست

در نيم روز روشن اسفند

وقتي بنفشه‌ها را از سايه‌هاي سرد

در اطلس شميم بهاران

با خاک و ريشه

ميهن سيارشان

در جعبه‌هاي کوچک چوبي

در گوشه‌ی خيابان مي‌آورند

جوي هزار زمزمه در من

مي‌جوشد

اي‌کاش

اي‌کاش آدمي وطنش را

مثل بنفشه‌ها

در جعبه‌هاي خاک

يک روز مي‌توانست

همراه خويش ببرد هر کجا که خواست

در روشناي باران

در آفتاب پاک

**

فريدون مشيری

بوی گل نرگس؟

-نه،

که بوی خوش عيد است!

شو پنجره بگشا،

که نسيم است و نويد است.

رو خار غم از دل بکن، ای دوست،

که نوروز

هنگام درخشيدن گل های اميد است.

بر لاله از برف برون آمده بنگر،

چون روی تو، کز بوسه من سرخ و سپيد است.

با نقل و نبيدم نبود کار، که امروز

روی تو مرا عيد و لبت نقل و نبيد است.

گر با دل خونين، لب خندان بپسندی

با من بزن اين جام، که ايام، سعيد است!

**

امام خمینی (ره):

باد نوروز وزیـــده است به كوه و صحرا/جامه عیـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست/نازم آن مطـــرب مجلـــس كـــه بود قبله نما

صوفى و عارف ازین بادیه دور افتـادند/جــام مى گیر ز مطــرب، كه رَوى سوى صفا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند/من ســرمست، ز میخـــانه كنـــم رو به خدا

عید نوروز مبارك به غنــــى و درویش/یــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا

گر مرا ره به در پیر خــــــرابات دهى/بــه سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا

سال ها در صف اربــــــاب عمائم بودم/تـــا بـــه دلـــدار رسیدم نـــكنم بـــــاز خــطا

**

عطار نیشابوری

ای بلبل خوشنوا فغان كن/عید است نوای عاشقان كن

چون سبزه ز خاك سر برآورد/ترك دل و برگ بوستان كن

بالشت ز سنبل و سمن ساز/وز برگ بنفشه سایبان كن

چون لاله ز سر كله بینداز/سرخوش شو و دست در میان كن

بردار سفینه‌ی غزل را/وز هر ورقی گلی نشان كن

صد گوهر معنی ار توانی/در گوش حریف نكته‌دان كن

وان دم كه رسی به شعر عطار/در مجلس عاشقان روان كن

ما صوفی صفه‌ی صفاییم/بی خود ز خودیم و از خداییم

**

حافظ شیرازی:

ساقیا آمدن عید مبارك بادت

ساقیا آمدن عید مبارك بادت/وان مواعید كه كردی مرواد از یادت

در شگفتم كه در این مدت ایام فراق/برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان بندگی دختر رز گو به درآی/كه دم و همت ما كرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست/جای غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت

شكر ایزد كه ز تاراج خزان رخنه نیافت/بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور كز آن تفرقه‌ات بازآورد/طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت این كشتی نوح/ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادتپ

**

مولانا جلال الدين(مولوی):

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد

ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد

به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد

گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت

همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد

سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي

به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد

بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد

که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد

همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني

بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد

صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق

که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد

ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو

به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد

ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر

که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد

 

نظر شما درباره اين خبر

 

 
 
نام فرستنده
پست الكترونيك  
نظر شما
 
 

همایشها

 

سی و دومین گردهمایی و نخستین کنگره بین المللی تخصصی علوم زمین

 

 

Copyright © 2005 Buali Sina University. All rights reserved