لینک های مفید

 

 

 

 

  تعداد بازدید :10165104  

.:: به وب سايت دانشگاه بوعلي سينا خوش آمديد. ::.

شرح خبر

 

23/10/1391

شهادت امام رضا(ع) تسلیت باد

آخر صفر سالروز شهادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت، فرصتی است تا بار دیگر نگاهی کوتاه و گذرا داشته باشیم بر زندگی سراسر برکت آن حضرت.

حضرت امام رضا(عليه السلام) در يازدهم ذيقعده ‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. حضرت رضا(عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاه شان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا(ص) و اجداد طاهرينشان(علیهم السلام) به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام(ع) را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند. تا قبل از اين سفر با اينکه امام(ع) بيشترسال های عمرشان را درمدينه گذرانده بودند، اما در سراسر مملکت اسلامي پِيروان بسياری داشتند که گوش به فرمان اوامر امام(ع) بودند.امام رضا(ع) در گفتگويي كه با مأمون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند: همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم، فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه های شهر مدينه عبور مي کردم، عزيرتر از من كسي نبود. مردم پيوسته حاجات شان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم، مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند.

امامت و وصايت حضرت رضا(عليه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرين شان(علیهم السلام) و رسول اكرم(صلي الله وعليه واله) اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم(عليه السلام) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خودشان معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌ شود. يكي از ياران امام موسي كاظم(عليه السلام) مي‌گويد: ما شصت نفر بوديم كه امام موسي بن‌جعفر(ع) به جمع ما وارد شدند و دست فرزندش علي در دست ایشان بود. فرمودند: آيا مي‌دانيد من كيستم؟ گفتم: شما آقا و بزرگ ما هستيد. فرمودند: نام و لقب من را بگوئيد. گفتم: شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد. فرمودند: اين كه با من است كيست؟ گفتم: علي بن موسي بن جعفر. فرمودند: پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد. در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم(ص) نقل مي‌كند، امام رضا(عليه السلام) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر(ص) معرفي شده‌اند. امام صادق(عليه السلام) نيز مكرر به امام كاظم(عليه السلام) مي‌فرمودند كه عالم‌ آل‌محمد(ص) از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد.

مدت امامت امام هشتم(ع) در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد:

- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.

- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.

- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

مدتي از روزگار زندگاني امام رضا(عليه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين(ع)) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا(عليه السلام) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت تا نقشه خود را عملي كند. بعد از مرگ هارون، فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون، ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين در فساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت، از توجه به سوي امام(ع) بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام(ع) دوران آرامش بناميم. اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملكت اسلامي جاري كند. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كرد، علويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت، هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار عَلَم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند. از اين رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علويان را برطرف كند. به ويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود، از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام(ع) پيشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام(ع) كناره‌ گيري كند، زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست، يا امام(ع) مي‌پذيرند و يا نمي‌پذيرند و در هر دو حال براي خود او و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير، بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد، ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام(ع) نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام(ع) مي پذيرفتند. از طرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تأييد امام(ع) مي دانستند، لذا قيام هايی که برضد حکومت مي شد، جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد. او مي‌انديشيد اگر امام(ع) خلافت را نپذيرد، ايِشان را به اجبار وليعهد خود مي کند که در اين صورت باز هم خلافت و حکومت او در ميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد و ديگر اعتراضات و شورش هايي که به بهانه غصب خلافت و ستم توسط عباسيان انجام مي گرفت، دليل و توجيه خود را از دست مي داد .از طرفي او مي توانست امام(ع) را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام(ع) و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام(ع) و شيعيان ايشان را سركوب كند. همچنين او گمان مي کرد که از طرف ديگر شيعيان و پيروان امام(ع)، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سؤال و انتقاد قرار خواهند داد و امام(ع) جايگاه خودشان را در ميان دوستداران شان از دست مي دهند.

مأمون براي عملي كردن اهداف خود چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه، خدمت حضرت رضا(عليه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد، بياورند. در طول سفر امام(ع) به مرو، هر كجا توقف مي‌فرمودند، بركات زيادي شامل حال مردم آن منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام(ع) در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند، از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام(ع) به نيشابور را شنيده بودند، همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي، به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند: اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا(ص) براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد. امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام(ع) روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گرامي اشان و از قول اجداد طاهرين شان به نقل از رسول خدا(ص) و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: كلمه لااله‌الاالله حصار من است، پس هركس آن را بگويد، داخل حصار من شده و كسي كه داخل حصار من گردد، ايمن از عذاب من خواهد بود. سپس امام فرمودند: اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم. اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذيرش گفتار و رفتار امام(ع) مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.

چون حضرت رضا(عليه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند، صحبت كرد و گفت: همه بدانند من در آل عباس و آل علي(عليه السلام) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا(عليه السلام) نديدم. پس از آن به حضرت رو كرد و گفت: تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آن را به شما واگذار نمايم. حضرت فرمودند: اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده، جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي. مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام(ع) اصرار ورزيد. اما امام فرمودند:‌ هرگز قبول نخواهم كرد. وقتي مأمون مأيوس شد، گفت: پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد. اين اصرار مأمون و انكار امام(ع) تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند: از پدرانم شنيدم، من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد. اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجا كه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند: اينك كه مجبورم، قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم. مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت، دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي. مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام(ع) و اعتبار بي‌همتاي امام(ع) را در ميان ايشان مي‌ديد، مي خواست تا اين قداست و اعتبار را خدشه دار سازدو ازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد، تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام(ع) و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا بود، تا آنها با امام(ع) به بحث بپردازند، شايد بتوانند ایشان را ازنظر علمي شکست داده و وجهه علمي امام(ع) را زيرسوال ببرند که البته هیچگاه موفق به این امر نشد.

خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كردند و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمودند. يكي از ياران امام(ع) مي گويد: هيچ گاه نديدم كه امام رضا(عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزند و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كنند. هرگز نيازمندي را كه مي توانستند نيازش را برآورده سازند، رد نمي كرد. در حضور ديگري پايشان را دراز نمي فرمودند. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکاران شان بدگوئي کنند. خنده ایشان قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمودند. چون سفره غذا به ميان مي آمد، همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاندند و آنان همراه با امام(ع) غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيدند و بسياري از شب ها را به عبادت مي گذراندند. بسيار روزه مي گرفتند و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كردند. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشتند. بيشتر در شب هاي تاريك، مخفيانه به فقرا كمك مي كردند. يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد: فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس ایشان در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كردند، خود را مي آراستند(لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيدند)

سرانجام آن حضرت به دست مأمون مسموم شدند و در آخر ماه صفر به شهادت رسیدند.

مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام(ع)

-دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است.

-مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است.

-چيزي نيست كه چشمانت آن را بنگرد، مگر آنكه در آن پند و اندرزي است.

-نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است.

منابع:

- منتهي الاامال

-عيون اخبارالرضا(ع)

-اعلام الوری

-اصول کافي

-مناقب

 

نظر شما درباره اين خبر

 

 
 
نام فرستنده
پست الكترونيك  
نظر شما
 
 

همایشها

 

سی و دومین گردهمایی و نخستین کنگره بین المللی تخصصی علوم زمین

 

 

Copyright © 2005 Buali Sina University. All rights reserved