لینک های مفید

 

 

 

 

  تعداد بازدید :10180601  

.:: به وب سايت دانشگاه بوعلي سينا خوش آمديد. ::.

شرح خبر

 

22/10/1391

رحلت پیامبر رحمت و رسول مهربانی حضرت محمد(ص) تسلیت باد

در سالروز وفات پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص)، جرعه ای از دریای بیکران صفات و ویژگی های اخلاقی ایشان را بازخوانی می کنیم:

-در فرازى از گفتار حضرت على(ع) در شأن اخلاق پيامبر(ص) چنين‏آمده: رفتار پيامبر(ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو، خندان، نرم و ملايم بود؛ هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان، عيبجو و مديحه‏گر نبود؛ هيچكس از او مأيوس نمى‏شد و هر كس به‏ در خانه او مى‏آمد، نوميد باز نمى‏گشت. سه چيز را از خود دوركرده بود: مجادله در سخن، پرگويى و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود. او كسى را مذمت نمى‏كرد و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏ جستجو نمى‏نمود. جز در مواردى كه ثواب الهى دارد، سخن نمى‏گفت، در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده ‏و سراپا گوش مى‏شدند...

-اوصاف دیگری را که می توان در خلال خطبه های حضرت امیر(ع) یافت، در چند مورد زیر خلاصه شده است:

دنیا را خوار دید و کوچکش شمرد؛ هیچ آفریده را در فضیلت به پایه او نتوان آورد؛ مایه شکیبایی برای کسی که شکیبایی می طلبد؛ نشانه ای برای قیامت؛ مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت؛ سنگی بر سنگی ننهاد تا جهان را ترک گفت...

در سيره عملى پيامبر(ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجود دارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏ حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير و انك لعلى خلق‏عظيم: و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏ به اين مطلب‏اشاره فرموده است. در ادامه نظر شما را به چند نمونه از آنها جلب‏مى‏كنيم:

-در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرشان را با پارچه‌ای بسته بودند و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلشان را گرفته بودند و پاهایشان بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شدند و روی منبر قرار گرفتند و شروع به سخن فرمودند و گفتند: مردم وقت آن رسیده است كه من از میان شما غائب گردم، اگر به كسی وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم و هر كس طلبی از من دارد، بگوید تا بپردازم. در این موقع مردی برخاست و عرض كرد: چندی قبل به من وعده دادید كه اگر ازدواج كنم، مبلغی به من كمك كنید، پیامبر(ص) فورا به فضل دستور دادند كه مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمدند و به خانه رفتند. سپس روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمدند و شروع به سخن نمودند و در طی سخنان خود فرمودند: هر كسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار كند، زیرا قصاص در این جهان، آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است. در این موقع سوادة بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد طائف در حالی كه بر شتری سوار بودید، تازیانه خود را بلند كردید كه بر مركب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شكم من اصابت كرد، من اكنون آماده گرفتن قصاصم. درخواست پیامبر(ص) یك تعارف اخلاقی نبود؛ بلكه جدا مایل بودند حتی یك چنین حقوقی را كه هرگز مورد توجه مردم قرار نمی‌گیرد، جبران نمایند. گذشته از این، چون اصابت تازیانه بر شكم سواده عمدی نبود، از این نظر او حق قصاص نداشته است، بلكه با پرداخت دیه‌ای جبران می‌گردید. مع الوصف پیامبر(ص) خواست، نظر وی را تأمین كند. پیامبر(ص) دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند، سپس پیراهن خود را بالا زدند تا سواده قصاص كند. یاران رسول خدا(ص) با دلی پر غم و دیدگانی اشكبار و گردن‌های كشیده و ناله‌هایی جانگداز، منتظرند كه جریان به كجا خاته می‌پذیرد؛ آیا سواده واقعا از در قصاص وارد می‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار، شكم و سینه پیامبر(ص) را می‌بوسد؛ در این لحظه پیامبر(ص) او را دعا كرده، گفتند: خدایا! از سواده بگذر، همانطور كه او از پیامبر اسلام در گذشت.

-عدى بن حاتم مى‏گويد: هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم ‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه ‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم، سرزنش كرد. عذرخواهى كردم. پس ‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم: اين مرد(پيامبر اسلام(ص)) را چگونه ديدى؟ گفت: سوگند به خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به او بپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏. با خود گفتم: به راستى كه نظريه صحيح همين است. به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم. پيامبر(ص) در مسجد بودند. در آنجا به‏ محضرشان رسيدم و سلام كردم. جواب سلامم را دادند و پرسيدند: كيستى؟ عرض كردم: عدى بن حاتم هستم. آن حضرت برخاستند و مرا به‏سوى خانه‏اشان بردند. در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏بردند، بانويى سالخورده و مستضعف با ایشان ديدار كرد و اظهار نياز نمود. پيامبر(ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كردند و آن بانو را درمورد تأمين نيازهايش راهنمايى فرمودند. با خود گفتم: سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست. سپس از آنجا گذشتيم و به خانه رسول خدا(ص) وارد شدم. پيامبر(ص) از من استقبال و پذيرايى گرمى نمودند. زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردند و به من فرمودند که بر روى آن بنشين. گفتم: شما بر آن ‏بنشينيد. فرمودند: نه، شما بر آن بنشين. خود آن حضرت بر روى ‏زمين نشستند. با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود، بيان‏فرمودند. دريافتم كه ایشان بر رازها آگاهى دارند، و فهميدم كه ‏پيامبر مرسل مى‏باشند. بيانات و پيشگويي ها و مهربانى‏هايشان مراشيفته‏اشان كرده و همانجا مسلمان شدم.

- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر(ص) در حدى بود كه امام صادق(ع)فرمودند: روزى رسول خدا(ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواندند و مردم بسيارى به ‏او اقتدا كردند. ولى آنها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول، ‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد. پس از نماز از پيامبر(ص) پرسيدند: مگر چه شده كه شما اين گونه نماز را(با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟ معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران ‏گريه مى‏كرده و كسى نبود كه او را آرام كند. صداى گريه او دل‏ مهربان پيامبر(ص) را به درد آورد و از اين رو نماز را با شتاب‏ تمام كرد تا كودك را از آن وضع بيرون آورده و نوازش نمايد.

- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر(ص) بود. عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر(ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت و رسما در صف مسلمانان قرار گرفت. او دوستى از يهوديان به نام‏ زيد بن شعبه‏ داشت. عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيد را به اسلام دعوت مى‏كرد و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح ‏مى‏داد تا بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد همچنان بر يهودى‏ بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد. عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم و ناگاه ديدم زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏ و مسلمان شده است. بسيار خرسند شدم؛ نزدش رفتم و پرسيدم: علت‏ مسلمان شدنت چه بوده است؟ زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏ بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم. وقتى كه به آياتى كه ‏در مورد اوصاف محمد(ص) بود، رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم ‏و ويژگى هاى حضرت محمد(ص) را كه در تورات آمده بود، به خاطر سپردم. با خود گفتم: بهتر آن است كه نزد حضرت محمد(ص) روم و او را بيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها حلم و خويشتن‏دارى‏ بود، هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم و همه آن ويژگى‏ها را در وجود ایشان يافتم. با خود گفتم: تنها يك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كَند و كاو خود ادامه دهم. آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى ایشان بود، چرا كه در تورات خوانده بودم: حلم محمد(ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هر چه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.

روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم. ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد. وقتى كه‏ محمد(ص) را ديد، پياده شد و گفت: من از ميان فلان قبيله به ‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث ‏شده كه همه گرفتار فقر و نادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند و آهى در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن را دارند كه به آنها احسان كنى. حضرت محمد(ص) به حضرت على(ع) فرمودند آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على(ع) گفتند: نه. پيامبر(ص) حيران و غمگين شدند. همان دم من به محضرشان رفتم و عرض‏كردم: اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف می كنم، اكنون فلان مبلغ به شما مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدار خرما به من بدهید. آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفتند و معامله را انجام دادند. پول را هم از من گرفته و به آن عرب باديه‏نشين دادند. من ‏همچنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرما مانده بود. در اين ايام روزى به صحرا رفتم. در آنجا حضرت محمد(ص) را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد. در سايه درختى نشستند و هر كدام از يارانشان در گوشه‏اى نشستند. من‏ گستاخانه نزد آن حضرت رفتم و گريبانشان را گرفتم و گفتم: من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم را مى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟ من با كمال ‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم(با اين كه‏ چند روزى به آخر مدت مهلت ‏باقى مانده بود) ناگاه از پشت‏ سر آن‏ حضرت، صداى خشنى شنيدم. عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را از نيام بركشيده، به من رو كرد و گفت: اى سگ! دور باش. عمرخواست ‏با شمشير به من حمله كند. حضرتمحمد(ص) از او جلوگيرى كرده و فرمودند: نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او(زيد) را به حلم ‏و حوصله سفارش كرد. آن گاه به عمر فرمودند: برو از فلان خرما فلان مقدار به زيد بده. عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد، به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت: چه كنم حلم حضرت محمد(ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب و فرياد خشن من آزرده شدى، حضرت محمد(ص) به من دستور داد اين زيادى‏ را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود و خوشنودى تو به دست آيد. هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم حضرت محمد(ص) را ديدم، مجذوب اسلام ‏و اخلاق زيباى حضرت محمد(ص) شدم و گواهى به يكتايى خدا و رسالت ‏محمد(ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

- اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد، از او سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود، برايش دعا مى‏كرد و اگر در شهر بود، حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت ‏و اگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.

-حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين از ديدارشان هراس نكنند و ديدارشان آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردند و لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفتند كه هيبتش حاضران را به‏ وحشت نياندازد و جرأت سخن گفتن را از آنان سلب نكند. به ويژه‏ اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏، با او شوخى‏ مى‏كرد تا غمش را بزدايد. اساسا پيامبر(ص) آن گونه با افراد سخن‏ مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود.

منابع:

فروغ ابدیت جلد2، صفحات 864- 865(با اندكی تغییر)

ماهنامه پاسدار اسلام شماره 10

ماهنامه پاسدار اسلام شماره 222

 

نظر شما درباره اين خبر

 

 
 
نام فرستنده
پست الكترونيك  
نظر شما
 
 

همایشها

 

سی و دومین گردهمایی و نخستین کنگره بین المللی تخصصی علوم زمین

 

 

Copyright © 2005 Buali Sina University. All rights reserved